تبلیغات
ترجمه انگلیسی به فارسی ترجمه انگلیسی به فارسی شعرهای عاشقانه
 
شعرهای عاشقانه
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
 
چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید
همه ی هستی من آیه ی تاریکی ست

که تورا در خود تکرار کنان

به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه

من در این آیه تورا

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

***

زندگی شاید یک خیابان دراز است که هرروز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه می آویزد

زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه برمیگردد

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله ی رخوتناک دو هم آغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر برمیدارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید "صبح به خیر"

زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی است

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد

و در این حسی است

که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

***

در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست

دل من

که به اندازه ی یک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

به زوال زیبای گل ها در گلدان

به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری ها

که به اندازه ی یک پنجره می خوانند

آه...

سهم من این است

سهم من این است

سهم من...

آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی در پوسیدگی و غربت  واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:

"دستهایت را

دوست می دارم"

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهد شد می دانم، می دانم، می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آن جا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

کوچه ای هست که قلب من آن را

از محله های کودکیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه برمی گردد

و بدین سان است

که کسی می میرد

و کسی می ماند

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد

من پری کوچک غمگینی را

می شناسم که در اعماق اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نی لبک چوبین

می نوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه می میرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد

 

فروغ فرخزاد

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر مارا مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
 

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا
 
شهریار




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

 همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است... 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید، نتواند

که ره تاریک و لغزان است

و گر دست محبت سوی کسی یازی 

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت 

نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناجوانمردانه سرد است...

آی... دمت گرم و سرت خوش باد 

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم

منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی رنجور 

نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم

بیا بگشای در، بگشای،دلتنگم

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیس، مرگی نیست

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است...

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست ها پنهان

نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلتهای بلور آجین

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است...


مهدی اخوان ثالث





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت؟ باکی نیست...

سلامت را بکن بگذر

نگه بر پیش پا کن گوشه چشمی به بالا هم

که شاید در میان ابر تاریک نفس هایت

کسی دست محبت سوی تو دارد

سلامت هم مثال صد سلام گرم دیگر در هوای سرد یخ بسته؟

سلامت گوش کس نشنیده شاید، تو شنیدستی سلامم را؟

مسیحای جوانمردت که شاید مرد روز پیش

خودت ترسای پیر پیرهن چرکین دیگر شو...

هوا سرد است... آری! ناجوانمردانه، می دانم...

بیا گرما بده، برخیز آتش شو

بیا سرخی آتش را نشان ده سرخی سرمای، رسوا کن

به امید سحر نتوان نشستامروز، غوغا کن

بیا من منتظر می مانم ای مهمان...

حسابم ذره ای از تو، که من را برفروزد بس...

چه خوش وامت ادا کردی!!

بیا من چشم در راهم...


سید مهدی دلیلی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید
صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من یزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

... و خاصیت عشق این است!!

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

... بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

(و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد)

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد

و آن وقت

حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

ترا در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید


سهراب سپهری 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید
سرت را کمی خم کرده ای

در روسری سرسری ات

و رژ صورتی تو

رنگ پلنگ کارتون کودکی ست پنداری

-ونوس برنزه ی من با چشم های کلئوپاترا-

که با تماشایت هفت ساله می شود این مرد میانسال

چال های کنج لبانت را دوست می دارم

چرا که پیام آور خندیدن تواند در عکس یادگاری

 

آرزو می کنم خنده ات

تنها به عادت مرسوم عکس گرفتن نبوده باشد

و تو خندیده باشی

در آن لحظه از ته دل

چرا که خنده تو

"جهان را زیبا می کند"

 

عکاس کادر را بسته

و من نمی توانم بفهمم

به شاخه ی درختی تکیه داده ای

یا شانه ی مردی...

اما هر یک از این دو باشند هم

توفیری نمی کند

چرا که تو زیباترین پرتره ی روزگار منی

فرشته ای که در چشمانش

هکتار هکتار مزرعه قهوه می سوزند

و هیچ مردی نمی تواند به حلقه ای زرین

صاحب سرزمین درون سینه اش شود!

 

یغما گلرویی

 

"بعضی اوقات

"خوشبختی" انسان

 با دیدن پیامی

از کسی که دوستش داری

 تکمیل می شود

و اکنون من خوشبختم..."






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید

امشب
در یک خواب عجیب
رو بهسمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید

تا حضور
وطن غایب شب خواهد رفت
سقف یک وهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهددید
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید
راز سر خواهد رفت
ریشه زهد زمان خواهد پوسید
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن آینه خواهد فهمید
امشب
ساقه معنی را
وزش دوست تکان خواهد داد
بهت پرپر خواهد شد
ته شب یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید

در انتظار خوابم و صد افسوس

خوابم به چشم باز نمیآید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی آید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دامهای روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم

مغروق این جوانی معصوم

مغروق لحظه های فراموشی

مغروق این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد ‚ درد ساکت زیبایی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفسهایش

نوشد بنوشد که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد

خاکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوسها را

می خواهمش دریغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تیره به تنهایی

می خوانمش به گریه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پایان

او آن پرنده شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 تیر 1393 :: نویسنده : سعید

شعر دوست داشتن, شعر رومانتیک

ندیدی چشم غمگین و تر من
تو رفتی و نشد این باور من
به پایت می نشینم تا بیفتد
دوباره سایه ی تو بر سر من

------------------------------------------------------

ارباب شده ، گرفته یک برده دلم
عمریست کشیده دور من نرده دلم
چندیست که فکر میکنم حتی عشق
چیزیست که از خودش در آورده دلم

-------------------------- اس ام اس احساسی ----------------------------

یک عمر قفس بست مسیر نفسم را
حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
حالا که مقدر شده آرام بگیرم
سیلاب مرا برده و از من اثری نیست
بگذار که درها همگی بسته بمانند
وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست

------------------------------------------------------

نداند کسى جز من و روز و شب
که بر من چه روز و چه شبها گذشت
چه حاصل ز دیروز و امروز من ؟
که این هر دو در فکر فردا گذشت

--------------------------- اس ام اس رمانتیک ---------------------------

تو گفتی با منی ؛ من تار و تو پود
ولی در با تو بودن دل نیاسود
دلم ، بغضم ، غرورم را شکستی
ببینم ! این کجایش عاشقی بود ؟

------------------------------------------------------

دلگیرم از تمام خودم ، از زمان ، زمین
از تو همیشه مثل خودم با دلم عجین
این روزهای بی غزل این روزهای تلخ
می خواستم کنار تو باشم فقط همین !

------------------------------------------------------

لبریز غزل بیا همی آهسته
چون آیه بخوان مرا کمی آهسته
آهسته مرا رها بکن از سر عشق
تا در تو رها شوم دمی آهسته

------------------------------------------------------

وای بر من تو همانی که امیدم بودی ؟
تو همان چشم سیه دلبر افسونگر من ؟
هرچه کوشم مگر این حادثه باور نکنم
میدود یاد خطاهای تو در باور من

------------------------------------------------------

ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ ﺗﻼﻃﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﺎ ﺧﯿﺰﺵ ﻣﻮﺟﻬﺎ ﺗﻔﺎﻫﻢ ﺩﺍﺭﺩ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﭼﮑﺎﺭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺍﺭﺩ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 تیر 1393 :: نویسنده : سعید

چه سخت است اندیشیدن به اندیشه هایی که روزی

 

خاطرات خود را با آنها رقم می زدی

 

من در زیر آوار اندیشه ام به تو فکر میکنم

 

که تمام ذهنم را با خیال وصال پر می کردم

 

و اکنون از حضور تو خالی مانده است .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 تیر 1393 :: نویسنده : سعید

 

می رسد روزی که فریاد و فغان ها سر کنی

 

می رسد روزی که احساس مرا باور کنی

 

می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خویش

 

خاطرات رفته ام را مو ز مو از بر کنی

 

می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار

 

نامه هایی را که با دریای اشکت تر کنی

 

می رسد روزی که تنها در مسیر بی کسی

 

بوته های وحشی گل را ز غم پرپر کنی

 

می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من

 

آن زمان احساس امروز مرا باور کنی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 تیر 1393 :: نویسنده : سعید

 

 بگذار در قاب چشمانت یک بار دیگر خود را ببینم

 

من خود را در چشمهای سرد و بی عاطفه ات و تو خود را در اشکهای گرم و روانم ببین

 

بگذار حرفهایم را ترانه کنم و برایت بسرایم

 

من غزل عاشقی بخوانم و تو غزل خداحافظی

 

من هیچ وقت از تو سیر نخواهم شد

 

اما بگذار یک دل سیر ببینمت

 

ای که با نسیم آرام آمدی و چون برق و باد رفتی

 

دلم را به کجا می بری ؟

 

من هنوز هستم

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 تیر 1393 :: نویسنده : سعید

پریشان خاطرم را خاطری محبوب میداند

 

که احوال پریشان را پریشان خوب میداند

 

جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند

 

 جدایی های یوسف را لب یعقوب میداند

 

اگر عاشق شدی با قلب پاکت رو به معشوق شو

 

که پاکی قلب معشوق را زلیخا خوب میداند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 تیر 1393 :: نویسنده : سعید
 
مرا نگاه کن ببین چه انتظاری به روی پلکهایم خانه کرده است .
 
غم را از چشمانم فقط تو میتوانی بخوانی
 
خود را به ندانستن نزن - می دانم که میدانی غصه در دلم خانه کرده است
 
نمیخواهم غصه ام را بخوری اما قصه ام را بدان
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 92 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعید
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :