تبلیغات
گوناگون
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

تو مث وسوسه شکار یک شاپرکی
 

تو مث شوق رها کردن یک بادبادکی
 

تو همیشه مث یک قصه پر از حادثه ای
 

تو مث شادی خواب کردن یک عروسکی
 

تو قشنگی مث شکلایی که ابرا میسازن
 

گلای اطلسی از دیدن تو رنگ میبازن




نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:32 ب.ظ
نظرات() 

الان دلم یه دل سیر گریه می خواد...

دلم نمی خواد کسی باهام حرف بزنه.

دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم.

دلم می خواد تنها باشم.

هر کی بهم میرسه میگه "حالتو خوب می فهمم"

اما نه!

هیچ کس نمی فهمه...

 

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

 

به خدا خیلی دلم می خواد فراموشت کنم

اما نمیشه

 

این چه عشقی است؟ چه عشقی است که در دل دارم؟

من از این عشق، از این عشق، چه حاصل دارم؟

 

دیگه حتی از حرفای تکراری خودمم خسته شدم.

هیچ وقت حسود نبودم، و همیشه دیدن خوشی دیگرون شادم می کرد، هیچ وقت چشم به مال کسی نداشتم

اما...

 

تو فرق می کنی.

نمی تونم قبول کنم مال کس دیگه باشی!

همه وجودم شده خواستن تو !

تویی که نمی دونم اصلا سهم من هستی یانه؟!

 

وای که خیلی خرابم...

 

یادمه یه بار یه فال حافظ گرفتم

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی

او سلیمان زمان است که خاتم با اوست




نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:31 ب.ظ
نظرات() 

ﻣﻦ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ
 

ﻭﻟﯽ …
 

ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ …
 

ﯾﮏ ﻣﻼﻓﻪ ﯼ ﺳﻔﯿﺪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ …
 

ﺑﻪ ﻣﻦ …
 

ﺑﻪ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﻫﺎﯾﻢ …
 

ﺑﻪ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺷﯽ ﻫﺎﯾﻢ …
 

ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﻡ …
 

ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﻋﮑﺴﻢ ﺑﻐﺾ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ:
 

ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ




نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:30 ب.ظ
نظرات() 

چندسال پیش توی این روز من پا به این دنیای نامرد گذاشتم

اومدم تو دنیایی که جدایی و نامردی رسمشه

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت

روز تولدم غمگینمو همش روی گوشیم نگاه کنم!!!

ببینم از بین کسایی که تولدمو تبریک میگن

اونی که بخاطرش زندگی میکنم و لحظه به لحظه ی روزامو با یاد اون میگذرونم

منو یادش هست یانه؟

روزتولدم براش مهم هست یانه؟

اولین سالیه که روز تولدم اینقدر ناراحتو غمگینم

دوباره دیدنش بزرگ ترین کادوی روز تولدمنه

خیلی سخته روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر میکنی بخاطرش زنده ای

کادوی تولد امسالم غمو غصه و جدایی

کاش روز تولدم ، روز اومدنم با روز رفتنم یکی بشه!!!




نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:30 ب.ظ
نظرات() 

سلام خداجونم ...خدا میگم دلم گرفته ها !دلم تنگ شده برای بنده هایی که اصا نمیدونم من برا  

اونا مهم هستم یا نه،بیخیال مهم اینه که من الان باتوام نه؟پس آرومم کن دیگه!نمیخوام دلتنگ  

آدمایی باشم که ارزششو ندارن وبخاطرشون گریه کنم می خوام ازین به بعد واسه خاطر  

 گناهایی که میکنم و تورو ناراحت میکنم فقط گریه کنم خیلی بغض دارم خدا آرومم کن!میدونی  

تو خونوادم همه باهام قهرن ... بدجور دلم گرفته خدایا اگه دوسم داری و بخشیدیم کمکم کن!خدا  

یه چیزی ولی خوشحالم میکنه اینکه امروز کمتر نسبت به روزای قبل گناه کردم !دوسم داشته  

باش که دوستت دارم تنها خدا وعشق من!دستمو بگیر و بغلم کن!



نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:29 ب.ظ
نظرات() 

قبل از اینکه بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی

کفش های من را بپوش و در راه من قدم بزن

از خیابانها و کوهها و دشتهایی گذر کن که من کردم

اشک هایی را بریز که من ریختم

دردهای من را تجربه کن

سالهایی را بگذران که من گذراندم

روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم

دوباره و دوباره برپاخیز و مجددا در همان راه سخت قدم بزن

 همانطور که من انجام دادم..

آن زمان میتوانی در مورد من قضاوت کنی...




نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:28 ب.ظ
نظرات() 

زیبایی روی تو

در هیچ جای دنیا

که جستجو کنم

نخواهم یافت ...

مثل تو که دیگر دست نیافتنی !

 



نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:21 ب.ظ
نظرات() 

نازنیـــــــــن اینجا نبودی ! خاطرت آسوده بود
این همه جای تو خالی ! شاعرت آسوده بود؟
روز تشییــــــــع دلم پس لرزه هایت بود ومن 
پشـــــــــــت من لرزید اما ظاهرت آسوده بود
گاه می آیم ســــــــراغت !خواب گر یاری کند
شک نکن بانو که چشم ساحرت آسوده بود

یک شب از دنیای حالم رد شدی از کوچه ای
صحــــــــــنه خالی بود اما کرکرت آسوده بود

بی وفایی را چشیــــــــدم در وفا زندانی ام
این که آزادی نـــــــــــدارم خاطرت آسوده بود
گر خطا رفتــــــــی دعا کردم چرا رنجیده ای
رنج این دنیاســــــت زخم آخرت آسوده بود
در قلمـــــــروی نگاهم پاسبا نی می کنم
تا حلــــــول ماه چشمت زائرت آسوده بود

 

عکس عاشقانه



نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:20 ب.ظ
نظرات() 

ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺒﺮﻣﺘـــــ ﯾﻪ ﺟـــﺎﯼ ﺷﻠـــﻮﻍ ,

ﺧﯿﻠـــﯽ ﺷﻠـــﻮﻍ ,

ﻭﺍﯾﺴﺘـــﻢ ﺍﻭﻥ ﻭﺳــﻂ ﻧﮕﺎﺗـــــ ﮐﻨـــﻢ!

ﺑﮕـــﻢ ﺍﯾﻨـــﺎﺭﻭ ﻣﯿﺒﯿﻨـــﯽ؟

ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!...

ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﻫﯿﺎﻫـــﻮﯼ ﻫــﻤﻪ ﺍﯾـــﻦ

ﺁﺩﻣـــﺎ ,

ﺑـــﺎﺯﻡ ﻣـــﻦ ﭼﺸﻤـــﺎﻡ ﻓﻘـــﻂ ﺩﻧﺒـــﺎﻝ
 
ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ ,
 
ﺩﻟــــﻢ ﺑـــﺮﺍﯼ ﺗـــﻮ ﺗﻨﮕــــ ﻣﯿﺸـــﻪ...
 
ﺻــــﺪﺍﻫﺎﺷـــﻮﻥﻭ ﻣـــﯽ ﺷﻨـــﻮﯼ؟
 
ﺑﮕـــﯽ ﺁﺭﻩ!
 
ﺑﮕـــﻢ ﺗــﻮ ﺍﻭﺝ ﻫﻤﯿـــﻦ ﺻﺪﺍﻫـــﺎ ﺩﻟــــﻢ

ﺩﻧـــﺒﺎﻝ ﺻــﺪﺍﯼ ﺗــﻮ ﻣﯿﮕـــﺮﺩﻩ...

ﺑﮕـــﻢ ﺣـــﺎﻻ ﭼﺸﻤﺎﺗــــﻮ ﺑﺒﻨـــﺪ ,

ﺑﮕـــﻮ ﭼـــﻪ ﺣﺴـــﯽ ﺩﺍﺭﯼ!

ﺑﮕـــﯽ ﺍﻧﮕـــﺎﺭ ﮔــــﻢ ﺷــﺪﻡ ﺑﯿـــﻦ ﯾــﻪ

ﻋﺎﻟﻤـــﻪ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ ,

ﺑﮕـــﻢ ﺍﮔـــﻪ ﻧﺒﺎﺷـــﯽ ﮔــﻢ ﻣﯿﺸـــﻢ

ﺑﯿــﻦ ﯾــﻪ ﺩﻧﯿـــﺎ ﻏﺮﯾـــﺒﻪ




نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:19 ب.ظ
نظرات() 

من همان رازقی ام 

نرم و بی تاب و سپید 

اهل متروکه ترین حاک زمین 

تو کجایی 

تو کجایی که مرا دریابی ؟

بین این خاک زمستانی سرد 

زیر این گنبد مرموز کبود 

بین دنیای یکی بود و نبود 


تو بهاری ......


تو همانی که ز من خاطره داری 

تو کجایی تو کجایی ؟ ؟

تو که از رازقی ات فاصله داری 

خبری از گل آواره ی دلباخته داری ؟ ؟

تو کجایی ؟ تو کجایی ؟






نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:14 ب.ظ
نظرات() 

دلم وقتی که می گیردصدایت می کنم باران

تومی شوری نگاهم راثنایت می کنم باران

رها ازغصه بربالت سبک ترمی شوم اینبار

غباری هم که برخیزدزلالت راندایت  می کنم باران



نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:13 ب.ظ
نظرات() 

سالهای کودکی ام آبی روشن بود

حالا سالها

به دنبال تصویر روشنی می گردم که شایددرطاقچه ی

خاطراتم مخفی کرده ام.




نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:13 ب.ظ
نظرات() 

آرزوهای مارابه سرگردانی بردند


من بی تو وخاطره


آری آرزوهای مارابه سرگردانی بردند


حالامن وتو وآرزوهاسرگردان یک مجموعه ایم


آری آرزوهای مارابه سرگردانی برده اند.

حالا چه زودمن وتوتبدیل به مای بی هم شده ایم


وتوبی من ومن بی تو چه سرگردانیم


آری


هنوزمابه دنبال آن نیمکتی


هستیم


که هیچکدام نمی دانیم


شایدسالیان است که دیگربه آن سرنزده ایم


آری نازنین


آرزوهای مارابه سرگردانی برده اند


جای من وتوخالی.



نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:12 ب.ظ
نظرات() 

می روم امابدان درخاطراتت سوختم


دلبرم شایدزمان رابانگاهت دوختم

 

روبه راهم راهمان راباغرورت ساختم


باسکوتی پرزبغض درپیش چشمت باختم

 

می روم باشعرتان ازجان ودل خلوت کنم


دفترم رابانبودت پرکنم تابه اشک سردهم

 

بی صدا رفتم بخوان شکستم راکمی


ساده بودم بی گمان دل به نامت شدهمی

 

روزرفتن راوداع ای که چشمت بی وفا


ای دلت ازتکه سنگ بادلی کردی جفا.




نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:11 ب.ظ
نظرات() 

به چشمانت بگو عاشق بماند نازنینم

به لبخندت بگو شاعر بماند بهترینم

توگفتی باوفایی صادقی بامن بمانی

به احساست که می مانم به پایت من همینم.



نوشته شده توسط :سعید
جمعه 3 مهر 1394-02:11 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :102
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...