تبلیغات
شعرهای عاشقانه
 
شعرهای عاشقانه
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

 

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

 

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

 

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

 

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

 

شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

 

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان وبرقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

 

□□□

 

خوش به حال من که می میرم برایت اینهمه

مرگ امکانی به سمت نوشداروهای توست

 

 

رضا نیکوکار





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

پابند کفشهای سیاه سفر نشو

یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم

امشب قشنگ تر شده ای - بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی امـ...ا شکسته ای

حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو -

به به مبارک است :دل خوش - لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند

از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

×××

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر

مجبور که نیستی بمانی ... 

ولی نرو

×مهدی فرجی×





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

اصلاً قبول حرف شما، من روانی‌ام

من رعد و برق و زلزله‌ام؛ ناگهانی‌ام

این بیت‌های تلخِ نفس‌گیرِ شعله‌خیز

داغ شماست خیمه زده بر جوانی‌ام

رودم؛ اگر چه بی‌تو به دریا نمی‌رسم

کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانی‌ام

من کز شکوه روسری‌ات کم نمی‌کنم

من، این من غبار؛ چرا می‌تکانی‌ام؟

بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز

این سر که سرشکست? نامهربانی‌ام

کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست

از بعد رفتنت گل ابروکمانی‌ام

شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار

نگذاشت این که بشنوی‌ام یا بخوانی‌ام

این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند

من دوست‌دار بستنی زعفرانی‌ام

 

حامدعسگری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

موج رقص انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش

جان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنش

حلقه ی گیسو به گرد گردنش حسرت نماست

ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش

هر دمم پیش آید و با صد زبان خواند به چشم

وین چنین بگریزد و پرهیز باشد از منش

میتراود بوی جان امروز از طرف چمن

بوسه ای دادی مگر ای باد گل بو بر تنش

همره دل در پثی اش افتان و خیزان می روم

وه که گر روزی به چنگ من در افتد دامنش

در سراپای وجودش هیچ نقصانی نبود

گر نبودی این همه نامهربانی کردنش

سایه کی باشد شبی کان رشک ماه و آفتاب

در شبستان تو تابد شمع روی روشنش

 

هوشنگ ابتهاج





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد

خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم

دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد

سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست

طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب

دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست

از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد...!

اصغر معاذی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

تا لب سرخ تو دارد تب حوایی را

آدمی نیست که نشناخته رسوایی را

 

یوسف مصر دلش شور تو را خواهد زد

تو اگر کوک کنی ساز زلیخایی را

 

باید از هرچه دوات است سیامشق کند

میرعماد آن خط ابروی چلیپایی را

 

با چه حالی به تماشا بنشینم امشب

این به هم ریخته گیسوی تماشایی را

 

تو اگر لطف کنی چند غزل بنشینی

مفتخر می کنی امشب من و تنهایی را

 

حسین زحمتکش





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

 

این روسری آشفته ی یک موی بلند است

 

آشفتگی موی تـــو دیـــوانه کـــننده سـت

 

بالقوّه سپید است زن اما زن ایــن شعـــر

 

موزون و مخیّل شده و قافیه مـند اســـت

 

در فــوج مــدل هـــای مدرنیتـــه هنـــوز او

 

ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

 

پـــرواز تـــماشـــایی مـــوهای رهـــایـــش

 

تصـــویرِ رهـــاکــردن یک دسته پرنده ست

 

دل غرق نگاهی سـت که مابینِ دو پلکش

 

یک قهوه ای سوخته ی خـیره کننده ست

 

با اخم به تشخیصِ پزشکان سرطانزاسـت

 

خندیـدن او عامـــل بیمـــاری قنـــد اســـت

 

تصویـــر دلـــش بـــا کـــمک چــشمِ مسلّح

 

انگار که سنگی تهِ شـیئی شکــننده ست

 

شاید بـه صنـــوبر نرســـد قـــامـــتش امّـــا

 

نسبـــت بـه میانگین همین دوره بلند است

 

ماه است و بـــعید است که خورشید نداند

 

میزان حضور و حذرش چـــند بـه چند است

 

صالح دروند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
سه شنبه 26 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

ازین سوی خراسان بلکه تا آن سوی کنگاور
چه طرفی بسته ام ای دوست از این نام ننگ آور؟

اگر سنجاق مویت وا شود از دست خواهم رفت
که سربازی چه خواهد کرد با انبوه جنگاور؟

دلم را پیشتر از این به کف آورده ای؛ حالا
زلیخایی کن و پیراهنم را هم به چنگ آور

به دست آور دل آن شاه ترسو را به ترفندی
به لبخندی سر این شیخ ترسا را به سنگ آور

به استقبال شعر تازه ام بند قبا بگشا
مرا از این جهان بی سر و سامان به تنگ آور

فراموشی در این شیشه ست، خاموشی در آن شیشه
شرابت هوشیارم می کند قدری شرنگ آور

علیرضا بدیع





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

تویی که شهره ی شهری به شعر و خوش سخنی
خودت به مدعیانت بگو که مال منی

من از اهالی دریایم اهل آبی عشق
که غیر چشم تو هرگز نداشتم وطنی

به بیستون غرورم قسم که می خوردم
از ابتدای تولد به درد کوه کنی

فقط برای تو دریاست موج موج تنم
چه می شود که بیایی شبی به آب تنی

تنت به رقص درآید به وزن این غزلم
به تن تتن تنتن تن تتن تتن تتنی

هزاربار به من قول می دهی نروی
ولی چه سود که هربار عهد می شکنی

تو حبس می شوی آخر شبی در آغوشم
به جرم دزدی قلبم به جرم راهزنی

منم که مرد نبودم ولی تو در عوضش
به راستی که لطیفی به راستی که زنی

 

محمد سعید شاد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

 

تا پرده را پس می­ زند انگشت بی خوابی

رد می­ شوند از آسمان شش هفت مرغابی

 

یاد تو می­ ا فتم که می گفتی چهل سال است

شب ها کنار یک درخت کاج می خوابی

 

-" شب ها هوا زیر درخت کاج سنگین است!

من رختخوابم را همین جا توی مهتابی..."

 

یاد تو می افتم... ( چقدر این خانه تاریک است!)

یاد تو می افتم... تو و آواز سیما بی-

 

نا و صدای قل قل و قلیان و عطر چای...

شب های تابستان وآن... آن فرش عنّابی...

 

 

بعد از تو دنیا جای امنی نیست، می بینی؟

افتاده از سقف جهان یک کاشی آبی!

 

پانته آ صفایی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست

 با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

 ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است

 لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

 بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ

 معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید

 تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه

 با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید

 البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها

 پیش فامیل مقابل آبروداری کنید

 میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است

 پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

 گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی

 دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید

 موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان 

 پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

 هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر

 هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید

 در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب

 کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

 گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه

 چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید

 ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک 

دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید

 لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست

 از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید

 البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای

 پس نباید حرکات نابهنجاری کنید

 کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟ 

با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید

 در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور

 بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید

 

سعید بیابانکی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

آن‌جا که تویی، غم نبود، رنج و بلا هم

مستی نبود، دل نبود، شور و نوا هم


این‌جا که منم، حسرت از اندازه فزون‌ست

خود دانی و، من دانم و، این خلق خدا هم


آن‌جا که تویی، یک دل دیوانه نبینی

تا گرید و گریاند از آن گریه، تو را هم


این‌جا که منم، عشق به سرحد کمال‌ست

صبر است و سلوک‌ست و سکوت‌ست و رضا هم


آن‌جا که تویی باغی اگر هست ندارد

مرغی چو من، آشفته و افسانه‌سرا هم


این‌جا که منم جای تو خالی‌ست به هر جمع

غم سوخت دل جملۀ یاران و مرا هم


آن‌جا که تویی جمله سر شور و نشاطند

شه‌زاده و شه، باده به دستند و گدا هم


این‌جا که منم بس که دورویی و دورنگی‌ست

گریند به بدبختی خود، اهل ریا هم


معینی کرمانشاهی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

 انتهای شک اگر انکار باشد بهتر است

 

هر خطای فاحشی یک بار باشد بهتر است

  

 

مهر کس را بی گدار از قلب خود بیرون نکن

 

قبل هر اخراج اگر اخطار باشد بهتر است

 

  

هر که می خواهد به دست آرد دلی از سنگ را

 

در کنار صدق اگر مکار باشد بهتر است

  

 

بیم خواب آلودگی دارد مسیر مستقیم

 

راه اگر پرپیچ و ناهموار باشد بهتر است

  

 

روبروی خانه وقتی هرزه چشمی خانه کرد

 

جای چشم پنجره دیوار باشد بهتر است

 

  

بوسه با اکراه شیرین تر ز آغوش رضاست......

 

گاه جای اختیار اجبار باشد بهتر است

 

  

بوسه های مخفیانه غالبا شیرین ترند

 

پشت پرده دست اگر در کار باشد بهتر است

 

 

در کنارم در امانی از گزند روزگار

 

گل میان بازوان خار باشد بهتر است

  

 

گیسوانت را بپیچ این بار دور گردنم

 

گاه اگر اعدام در انظار باشد بهتر است

 

  

تا بگیری پاسخت را خیره در چشمم شدی...!!!!

 

گاه پرسش هرقَدَر دشوار باشد بهتر است

 

  

چشم عاشق چون نداند قدر روز وصل را

 

دائما در حسرت دیدار باشد بهتر است

 

  

شکوه های کهنه اما چون لحافی چرکمُرد

 

بعد از این هم گوشه ی انبار باشد بهتر است

 

  

قیمت دنیای جاویدان بهای مرگ نیست

 

زندگی تنها همین یک بار باشد بهتر است

  

اصغر عظیمی مهر





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        
خدا به فکر فرو رفت: این پری بشود؟
و یا برای جهانم پیمبری بشود؟


کمی شبیه خودم باشد این؟ اگر باشد:

به شکل خالق خود شاه دلبری بشود


خدا به فکر که: آیا برای من باشد

و یا بیاید و زیبای دیگری بشود؟


به ذهن داشت که آن را فقط پرنده کند

به آسمان بدهد تا کبوتری بشود


نشست تا که اگر مرد مثل یوسف را...

و یا شبیه به مریم، که دختری بشود


و دست برد که از ماه تکه‌ای. . . نه! نَکند

اراده کرد که تا ماه بهتری بشود


نگاه کرد به آهوکه : این دو چشم؟ اگرــ

قشنگ‌تر بکشم چشم محشری بشود


کشید ماهیِ نازی و کرد قهوه‌ای‌اش

که در دو برکه دو چشم شناوری بشود


نخواست ماهی ِ زیبا اسیر تُنگ شود

کشید پلک قشنگی که تا دری بشود


و از عصاره‌ی انگـور ریخت بر لب او

که هی شراب بریزد که ساغری بشود


ولی به آن می خالص لبی اگر برسد


خراب آن شود و بعد کافری بشود




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 25 فروردین 1393 :: نویسنده : سعید        

تو مرغ عشقی و در جانم آشیانه گرفتی

 

هزار گلشن دل را به یک بهانه گرفتی



 

مرا دلیست که هرگز به دلبری نسپردم

 

در این خرابه ندانم چگونه خانه گرفتی



 

من آن کبوتر پروازی ام که رام نبودم

 

مرا به دام کشیدی به آب و دانه گرفتی



 

به برق خشم براندی به ناز چشم بخواندی

 

ببین کبوتر دل را چه دلبرانه گرفتی



 

جوانه ها به دلم از نسیم عشق تو سر زد

 

شدی چو اتش و در نطفه ای جوانه گرفتی



 

بهای ناز تو جان بود اگر دریغ نکردم

 

در این معامله هم بارها بهانه گرفتی



 

چگونه نام وفا می بری که از ره یاری

 

به یاد من ننشستی سراغ من نگرفتی



 

هزار مرغ غزلخوان به نام عشق تو پر زد

 

میان ان همه بال مرا نشانه گرفتی



 

چو بلبلان بهاری ترانه خوان تو بودم

 

به صد بهانه ز من لذت ترانه گرفتی



 

بیا بیا که پس از شِکوِه ها هنوز هم ای یار

 

تو مرغ عشقی و در جانم آشیانه گرفتی

 

مهدی سهیلی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 78 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : سعید
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :