تبلیغات
گوناگون
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

درد دارد این  نسخه  های  بی درد


که  می  پیچی

 
سادگی  های  مرا ببین


تازگی ندارد  شوق  ماندن

آرزوهای  بی  پروا


می رود آن  روزها

و می آید چه  سود


بزودی  می خواند چشم  دیروز

این  روزها


و من  باید از نو

بنویسم  دوباره

و سکوت  سکوت  سکوت  که

هیچ  وقت


باطل  نمی شود


با یک  رویای  بی ترنم  خالی


که  به  خیال نزدیک  است  درگیرم


و امروز چه  خالصانه  حقیقت  در اغوش  تزویر است

و من  هنوز چه  بی ریا می  نگرم  ناباورانه  به


دریایی  که  از جنس  مهربانی ست.



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:45 ب.ظ
نظرات() 

طرحی می خواهد


و از درون


روزنه ایی می شکفد


انگشتانش را به دسته ی


نیلوفر می سپارد


و پله پله از خوشه ی گیلاس بالا می رود




نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:45 ب.ظ
نظرات() 

یه روزی دل اسیرت شدتوخندیدی شدم تنها

توراهت روکه می رفتی شدم عاشق ولی بینا

توروهرچی صداکردم وجودم رونمی دیدی

چه روزایی برایت گریه ها کردم نفهمیدی

هنوزم منتظرهستم هنوزم من یه وابستم

که برگردی ببینی قاصدی بی راه ودلبستم

یه روزی دست تقدیرت سپردی دست  پربارش

توحق داری عزیز م من یه بی پولم یه بی کارش

شکستم باردوم ازنبودت وقت رفتن هم

ولی من فکرچشماتم که روزی مابشیم باهم

مگرچشمای پردردم ندیدی هی عقب رفتی

رقیبم روچراواردبه جنگی بی ثمرکردی

توفکری هی گذرکردی که دوری می کنی عمرم

یه تصویری که دارم تاابدروزی بشی همدم

حقیقت تلخه اماشاهدی دارم دلم حالم

نوشتم تابخونی تابدونی حال واحوالم

چراتانذرحاجت روکه بستم بی صدارفتی

خداروهی صداکردم نشدراضی جفا کردی

قسم می دم توروباقصه ی تلخم که دلتنگم

قسم می دم نگاهی ازدلت کن بی تو بی رنگم.



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:44 ب.ظ
نظرات() 

دلم وقتی که می گیردصدایت می کنم باران

تومی شوری نگاهم راثنایت می کنم باران

رها ازغصه بربالت سبک ترمی شوم اینبار

غباری هم که برخیزدزلالت راندایت  می کنم باران



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:44 ب.ظ
نظرات() 

سالهای کودکی ام آبی روشن بود

حالا سالها

به دنبال تصویر روشنی می گردم که شایددرطاقچه ی

خاطراتم مخفی کرده ام.



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:44 ب.ظ
نظرات() 

آرزوهای مارابه سرگردانی بردند


من بی تو وخاطره


آری آرزوهای مارابه سرگردانی بردند


حالامن وتو وآرزوهاسرگردان یک مجموعه ایم


آری آرزوهای مارابه سرگردانی برده اند.

حالا چه زودمن وتوتبدیل به مای بی هم شده ایم


وتوبی من ومن بی تو چه سرگردانیم


آری


هنوزمابه دنبال آن نیمکتی


هستیم


که هیچکدام نمی دانیم


شایدسالیان است که دیگربه آن سرنزده ایم


آری نازنین


آرزوهای مارابه سرگردانی برده اند


جای من وتوخالی.




نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:43 ب.ظ
نظرات() 

می روم امابدان درخاطراتت سوختم


دلبرم شایدزمان رابانگاهت دوختم

 

روبه راهم راهمان راباغرورت ساختم


باسکوتی پرزبغض درپیش چشمت باختم

 

می روم باشعرتان ازجان ودل خلوت کنم


دفترم رابانبودت پرکنم تابه اشک سردهم

 

بی صدا رفتم بخوان شکستم راکمی


ساده بودم بی گمان دل به نامت شدهمی

 

روزرفتن راوداع ای که چشمت بی وفا


ای دلت ازتکه سنگ بادلی کردی جفا.



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:43 ب.ظ
نظرات() 

این شعرنزدیک به شعرنیمایی است

امیدوارم خوشتان بیاد

 

آسمان ابری ومن بارانی

آسمان توطیه ی چشمانت

چشم تو صاعقه ایی می خواند

آسمان ابری ومن بارانی

دل من خسته وغمگین

حالا

پرحرفم

دل تو بی رحم است

من وتو زمزمه ی پرحرفیم

ساکت اما گاهی پردردیم

توکه پنجره راهی بستی

به خیالت دل من آرام است

باز کن پنجره را

چشم تو بی رحم است

این که می بینی طوفان نیست

یادتو می چرخد

یادتومی خندد

یادتو می بلعد

تو ببین من چرابی رنگم

شاید این فصل به من می خندد

شاید این فصل مرا می بلعد

شهر من رویایی است که درآن خوابیدم

وتوهستی دربش

وتوهستی قلبش

آسمان جرات دیدارتو بود

آسمان مال توبود

شهرمن چون شیری است

که تو رامی بیند

می خوابد!

شاید درکلاسی دیگر

درشعری نمناک

می نویسم باران

چشم دیدارتو بود

آسمان سهم تو بود

آسمان مال توبود


نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:42 ب.ظ
نظرات() 

تلخ مثل بی طاقتی ابرو هات 

شوق مثل دل چاک چاکت

دیدار ی لبریز ازسرودن

وقتی ماه نقش درآب

می شود

جرینگ جرینگ پای قرار

برخیال خواب ما نقش می بندد

بازدلتنگ شده ایی؟

ساعتت رابا ساعتم کوک کن

تا آسمان باران بگیرد

وفصلی دیگربروید

بیا سراغ ازباورآیینه بگیریم

تا ماندنت را

بیابم

وتاخیالت

پیاده بیایم



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:42 ب.ظ
نظرات() 

تاریک شده ایم ازشدت نور

نمی دانم ماراپیچانده اند

یا درخود می پیچیم

حرفشان رارسانده اند؟

درگوش ما خواند ه اند

بار بسته ام خودم را

بزودی

می کاهم ازشدت نور

مسافری بی چمدان شده ام

گم می شوم در زوزه ی هیچ



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:41 ب.ظ
نظرات() 

عادت داری به دورشدن 

 بایدفاصله ات رااندازه بگیرم  

 دورترکه می شوی 

 فاصله پهنای خویش رابرچهره ام می افکند 

 عاطفه سقوط می کند 

توبه نداشتنم عادت




نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:41 ب.ظ
نظرات() 

وقتی درمن جاری می شوی 

من ازخود تهی می شوم 

باران می شوم تا بردریا ببارم



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:41 ب.ظ
نظرات() 

این شعررابه سه گونه می توان نوشت 

راه که می روی 

بادرانشانه می گیری  

اوتنهابازیش گرفته 

اودرگیرموهایت است 

 

 

----- 

بادرانشانه می گیری  

اوتنهابازیش گرفته  

راه که می روی

اودرگیرموهایت است  

-------- 

راه که می روی 

بادرانشانه می گیری  

اوتنهابازیش گرفته 

اودرگیر ودارموهایت است 



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:40 ب.ظ
نظرات() 

گفتی که:

"چو خورشید٬ زنم سوی تو پر٬

چون ماه ٬ شبی می کشم از پنجره سر!"

اندوه٬ که خورشید شدی٬

تنگ غروب!

افسوس٬

که مهتاب شدی٬

وقت سحر! 



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:36 ب.ظ
نظرات() 

من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را

یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.



نوشته شده توسط :سعید
سه شنبه 8 اردیبهشت 1394-11:36 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :101
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...